عاشقانه . غمانگیز
داستان عشق پاک فرهاد، سنگتراش بیادعا، به شیرین، بانوی افسانهای ارمنستان. روایت عشقی که فرهاد را واداشت کوه را به نرمی موم بشکافد و راه آب را از دل سنگ بگذراند، اما در پایان ...


نویسنده :

تعداد بخشها:
12

گردآوری شده در :
سال 576 هجری

نوشته شده توسط:
ستایش سعادتی

روزی شاپور، که چارهجو و باهوش بود، به شیرین پیشنهاد کرد: «اگر جویی در دل کوه بتراشیم، شیرِ گوسفندان بدون زحمت به قصر تو میرسد.» شیرین که از رنج خدمتکارانش رنج میبرد، این پیشنهاد را پذیرفت. شاپور هم فرهاد، آن سنگتراش ماهر را آورد. اما افسون داستان از جایی آغاز شد که فرهاد تنها با شنیدن صدای شیرین — بیآنکه چهرهاش را ببیند — چنان شیفته شد که زبان در کامش بند آمد. دستی بر چشم نهاد و بیهیچ گفتوگویی، پذیرفت که کوه را بشکافد.
عشق، کوه را از جا میکند. فرهاد با شور و شوقی وصفناپذیر، در اندک زمانی جوی شیر و حوضی آراسته در دل سنگ آماده کرد.

ز شیرین گفتن و گفتار شیرین / شده هوش از سر فرهاد مسکین
سخنها را شنیدن میتوانست / ولیکن فهم کردن میندانست
زبانش کرد پاسخ را فرامشت / نهاد از عاجزی بر دیده انگشت
حکایت بازجست از زیردستان / که مستم کوردل باشند مستان
ندانم کاو چه میگوید بگویید / ز من کامی که میجوید بجویید
رقیبان آن حکایت برگرفتند / سخنهایی که رفت از سر گرفتند
از آن روز، فرهاد سر به کوه و بیابان نهاد و نامش بر سر زبانها افتاد. اما خبر عشق او به گوش خسرو رسید. خسرو که نگران رقیبی چنین جانبرکف بود، چاره را در این دید که یا فرهاد را با مال و منال بخرد، یا کاری پیش پایش بگذارد که تا پایان عمر، از آن فراغت نیابد... و اینچنین بود که سنگِ عشق و کینه، در داستان شیرین و فرهاد، غمی بزرگ را رقم زد.

یکی محرم ز نزدیکان درگاه / فروگفت این حکایت جمله با شاه
که فرهاد از غم شیرین چنان شد / که در عالم حدیثش داستان شد
دماغش را چنان سودا گرفته است / کزان سودا ره صحرا گرفته است
ز سودای جمال آن دلافروز / برهنه پا و سر گردد شب و روز
دلم گوید به شیرین دردمند است / بدین آوازه آوازش بلند است
هراسی نَز جوان دارد نه از پیر / نه از شمشیر میترسد نه از تیر
خسرو با لبخندی کنایهآمیز، نگاهِ شاهانهاش را بر او دوخت و پرسید: «ای سنگتراش! بگو ببینم، این عشق شیرین بر تو چون است که جان و دلت را چنین به آتش کشیده؟» فرهاد سر بلند کرد، بیآنکه بلرزد یا چشم بپوشد، و با آهنگی آرام اما محکم گفت: «ای شاه، عشق من از جان خود شیرین برایم عزیزتر است. جان یک بار بیشتر ندارم، اما عشق شیرین مرا هر دم از نو زنده میکند.» خسرو خشمگین شد، اما آن را پنهان کرد و زر و گنج و مقام فراوان پیش کشید تا او را از یاد شیرین بیرون کند. گفت: «دست بکش از این دیوانگی، هرچه بخواهی به تو میدهم.» اما فرهاد به آن همه زر و زیور نگاه هم نکرد و گفت: «شیرین را با هیچ گنجی نمیتوان خرید و عشق را با هیچ ثروتی نمیتوان کشت.»

نخستین بار گفتش کَز کجایی؟ / بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟ / بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست! / بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ / بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ / بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ / بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
فرهاد آن شرط را با جان و دل پذیرفت. روزها و شبها، از سپیده تا نیمهشب، تیشه بر سنگهای سخت خارا میکوبید و هر تکهسنگی را با نام «شیرین» از دل کوه بیرون میآورد. شیرین گاه از دور نظارهگر بود و در نهان، به این وفاداریِ بیآلایش احترام میگذاشت. اما خسرو که تاب دیدن پیشرفت این عاشق را نداشت، دست به حیلهای زشت زد.

چو شد پرداخته فرهاد را چنگ / ز صورتکاریِ دیوارِ آن سنگ
نیاسودی ز وقت صبح تا شام / بریدی کوه بر یاد دلآرام
به کوه انداختن بگشاد بازو / همیبرید سنگی بیترازو
به هر خارش که با آن خاره کردی / یکی برج از حصارش پاره کردی
به هر زخمی ز پای افکند کوهی / کز آن آمد خلایق را شکوهی
به الماس مژه یاقوت میسفت / ز حال خویشتن با کوه میگفت
نزد فرهاد رفت، آهی جانسوز کشید و گفت: «ای بیچاره، دست از کار بکش. شیرین، همان که جان به پایش میدهی، دیگر در این دنیا نیست. دیشب ناگهان بیمار شد و جان به جانآفرین تسلیم کرد.»

سوی فرهاد رفت آن سنگدلمرد / زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد
که ای نادان غافل در چه کاری؟ / چرا عمری به غفلت میگذاری؟
بگفتا بر نشاط نام یاری / کنم زینسان که بینی دستکاری
چه یار آن یار کاو شیرین زبان است / مرا صد بار شیرینتر ز جان است
چو مرد ترشروی تلخگفتار / دم شیرین ز شیرین دید در کار
برآورد از سر حسرت یکی باد / که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد

چو افتاد این سخن در گوش فرهاد / ز طاق کوه چون کوهی درافتاد
برآورد از جگر آهی چنان سرد / که گفتی دورباشی بر جگر خورد
به زاری گفت کهآوخ رنج بُردَم / ندیده راحتی، در رنج مُردَم
اگر صد گوسفند آید فراپیش / بَرَد گرگ از گله، قربانِ درویش
چه خوش گفت آن گلابی با گلستان / که هر چت باز باید داد مستان
فرورفته به خاک آن سرو چالاک / چرا بر سر نریزم هر زمان خاک
داستان فرهاد و شیرین عمدتاً افسانهای است و در منابع تاریخی کهن، نامی از فرهاد به عنوان عاشق شیرین دیده نمیشود. این شخصیت برای نخستین بار توسط نظامی گنجوی در منظومه خسرو و شیرین (قرن ۶ هجری) خلق شد. نظامی با آفرینش فرهاد، نماد عشق پاک، فداکار و بیچشمداشت را به ادب فارسی معرفی کرد. در حالی که خسروپرویز شخصیتی تاریخی و واقعی است، فرهاد برآمده از تخیل شاعرانه نظامی است، اما به مرور زمان در فرهنگ عامه چنان جا افتاد که بسیاری او را شخصیتی واقعی میپندارند.
فرهاد در روایت نظامی، جوانی نیرومند، خوشسیما و از طبقه عامه مردم بود. او حرفه سنگتراشی داشت و چنان مهارتی در کار خود داشت که میتوانست کوه را همچون موم بشکافد. مهمترین ویژگی فرهاد، عشق خالص و فداکارانه او به شیرین بود. او هیچ توقعی از شیرین نداشت و تنها به عشق او جان میداد. فرهاد نماد عاشق یکتاپرست و بیآلایشی است که عشق را نه ابزار رسیدن به قدرت، که خود هدف میداند. مرگ او بر اثر شنیدن خبر دروغین مرگ شیرین، نشاندهنده عمق وابستگی عاطفی و معنوی او به معشوق است.
کوه بیستون در داستان فرهاد و شیرین نماد اصلی عشق و پایداری است. خسروپرویز برای دور کردن فرهاد از شیرین، به او دستور میدهد که کوه بیستون را بشکافد و از دل آن آبی روان کند. این کار به ظاهر ناممکن، اما با نیروی عشق فرهاد ممکن میشود. شکافتن کوه بیستون نشان میدهد که عشق واقعی میتواند کوههای سخت و مقاوم را نیز نرم و رام کند. امروزه در دامنه کوه بیستون در استان کرمانشاه، نقش برجستههایی از دوره ساسانی وجود دارد که برخی از مردم محلی آن را به فرهاد نسبت میدهند و معتقدند فرهاد آن سنگها را با تیشه عشق تراشیده است.
پایان داستان فرهاد و شیرین از غمانگیزترین پایانهای ادب فارسی است. خسروپرویز که از رقابت فرهاد ناامید شده بود، چوپانی را با پیام دروغین مرگ شیرین به سوی فرهاد میفرستد. فرهاد با شنیدن این خبر، چنان به سوگ مینشیند که خود را از فراز کوه به پایین پرتاب میکند و جان میدهد. پس از مرگ فرهاد، شیرین از مکر خسرو آگاه میشود و بر بالین فرهاد میگریست. در روایت اصلی نظامی، شیرین سرانجام به ازدواج خسرو درمیآید.
در روایت نظامی، فرهاد رقیب عشقی خسرو است اما چهرهای فرعی و کوتاهتر دارد. اما در روایتهای کردی و عامیانه غرب ایران، فرهاد به قهرمان اصلی داستان تبدیل میشود. در این روایتها، خسرو پادشاهی ستمگر است که میخواهد شیرین را به زور به عقد خود درآورد. فرهاد از طبقه مردم است و برای آزادی شیرین و رساندن آب به روستاهای خشکزده، کوه را میشکافد. در این نسخهها، عشق فرهاد نه تنها عاشقانه، بلکه اجتماعی و حماسی نیز هست. الماس خان کندولهای، شاعر کرد، این روایت را به نظم کشیده و فرهاد را به چهرهای محبوب و ماندگار در فرهنگ کردی تبدیل کرده است.
پیشنهاد ها




خبرنامه
برای داشتن جدید ترین داستانها عضو شوید

Ⓒ 1405 تمام حقوق محفوظ است