

نویسنده :

تعداد بخش ها :
10

گردآوری شده در :
سال 576 هجری

نوشته شده توسط:
ستایش سعادتی

خسرو شاهزاده ای جوان، زیبا و هنرمند بود. ندیمی داشت به نام شاپور که نقاشی ماهر بود.روزی شاپور تصویری از شیرین، برادرزادهی مهینبانو (حاکم ارمنستان)، به خسرو نشان داد و او را اینگونه وصف کرد: «ماهرویی با چشمان سیاه و گیسوان بلند و لبخندی دلربا.» خسرو بیدرنگ عاشق شیرین شد.به فرمان خسرو، شاپور راهی ارمنستان شد تا شیرین را به ایران آورد. در گردشگاه شیرین، نگارهای از خسرو به درخت آویخت. ندیمهها دو بار آن را پاره کردند، اما بار سوم خود شیرین به سوی تصویر رفت و شیفتهی زیبایی خسرو شد.شاپور از نهانگاه بیرون آمد و با وصف خسرو، عشقش را برافروخت. سپس انگشتری خسرو را به شیرین داد و گفت:اگر در راه به او رسیدی، این را نشان بده؛ وگرنه به کاخ او در مدائن برو.

بشنو ز نظامی که در این نظم عجیب / از عشق سخن گفت چو شمع و چو لهیب
پریدختی، پری بگذار، ماهی / به زیر مقنعه صاحبکلاهی
نه شیرینتر ز شیرین خلق دیدم / نه چون شبدیز شبرنگی شنیدم
چو بر گفت این سخن شاپورِ هشیار / فراغت خفته گشت و عشق بیدار
بدو گفت ای به کارآمد وفادار / به کار آیم کنون، کز دست شد کار
تو را باید شدن چون بتپرستان / به دست آوردن آن بت را به دستان
شیرین که عشق در دل داشت، به بهانه شکار، سوار بر اسب شبدیز از ارمنستان به سوی ایران تاخت. در راه به چشمهای رسید و برای رفع خستگی در آن شنا کرد. در مدائن، دشمنان خسرو به پدرش شاه هرمز گفتند که خسرو خود را شاه میخواند. پدر خشمگین شد، اما یکی از نزدیکان خسرو او را آگاه کرد. خسرو پیش از گریز به یارانش سفارش کرد که اگر شیرین به کاخ آمد، او را گرامی بدارند. سپس به سوی ارمنستان رفت. در راه، خسرو به همان چشمهسار رسید و شیرین را در حال شنا دید. شیرین شرمگین خود را پوشاند و سوار بر شبدیز به سوی ایران تاخت، اما دلش در کنار آن سوار ناشناس ماند . خسرو نیز ادامه راه داد. شیرین به مدائن رسید، ولی خسرو آنجا نبود. او خود را معرفی نکرد و کنیزان به او احترام میگذاشتند. چند ماه بعد، شیرین هویتش را فاش کرد. کنیزان از سر حسادت، در دل کوهستان بنایی زندانسان برایش ساختند.

بدان چشمه که جای ماه گشته / عجب بین کآفتاب از راه گشته
چو بر فرق، آب میانداخت از دست / فلک بر ماه، مروارید میبست
تنش چون کوهِ برفین تاب میداد / ز حسرت شاه را برفآب میداد
شه از دیدار آن بلورِ دلکش / شده خورشید یعنی دل پر آتش
چو ماه آمد برون از ابر مشگین / به شاهنشه درآمد چشم شیرین
ز شرمِ چشمِ او در چشمهٔ آب / همی لرزید چون در چشمه مهتاب
خسرو به ارمنستان رسید و مهینبانو از او استقبال کرد. شاپور که در ارمنستان بود به او گفت شیرین برای دیدارش به ایران رفته است. خسرو شاپور را فرستاد تا شیرین را بازگرداند. شاپور شیرین را آورد، اما در همین هنگام خبر مرگ پدر خسرو رسید. خسرو با وجود عشق به شیرین، به مدائن بازگشت و بر تخت نشست. شاپور و شیرین به ارمنستان رسیدند اما خسرو رفته بود. در ایران، بهرام چوبین قصد تاج و تخت داشت. خسرو از او شکست خورد و به ارمنستان گریخت. سرانجام شیرین را دید و مدتی با او به خوشگذرانی پرداخت. شیرین خواستار ازدواج بود، اما از رفتار عیاشانه خسرو آزرده شد و شبی به او گفت که تاج و تخت را از دشمن پس بگیرد و اینکه شیرین هرگز به عیاشی با اون مشغول نخواهد شد . مگر آنکه او را به همسری خود بگیرد!

شبی از جمله شبهای بهاری / سعادت رخ نمود و بخت یاری
لبش بوسید و گفت ای من غلامت / بده دانه که مرغ آمد به دامت
شکرپاسخ به لطف آواز دادش / جوابی چون طبرزد باز دادش
که فرخ ناید از چون من غباری / که همتختی کند با تاجداری
چو خسرو دید کآن ماه نیازی / نخواهد کردن او را چارهسازی
به گستاخی درآمد کاِی دلآرام / گواژه چند خواهی زد؟ بیارام
خسرو از حرف شیرین ناراحت شد و به روم رفت. پادشاه روم، دخترش مریم را به عقد او درآورد. خسرو از قیصر لشکری گرفت و با کمک آنها تاج و تخت ایران را پس گرفت و اوضاع را سامان داد، اما هنوز عشق شیرین را در دل داشت.در همین زمان مهینبانو نیر فوت کرد و شیرین حاکم ارمنستان شد. او نیز عاشق خسرو بود و با چند ندیمه به ایران آمد. خسرو از آمدن شیرین باخبر شد، اما مانعی به نام مریم همسرش وجود داشت. از یک سو نمیتوانست شیرین را آشکارا به کاخ آورد و از سوی دیگر نمیتوانست از عشقش دل بکند. از شاپور خواست که شیرین را پنهانی به کاخ بیاورد. اما شیرین نپذیرفت و به همان کاخ قدیمی خود در ایران رفت.

چهارم روز مجلس تازه کردند / غناها را بلندآوازه کردند
به بخشیدن در آمد دست دریا / زمین گشت از جواهر چون ثریا
ملک چون شد ز نوش ساقیان مست / غم دیدار شیرین بردش از دست
طلب فرمود کردن باربد را / و زو درمان طلب شد درد خود را
فرهاد، آن سنگتراش چیرهدست، از دورها شیرین را دیده بود. همان نگاه اول، تیری بود که تا اعماق جانش نشست. دلش دیگر مال خودش نبود. وقتی شاپور از او خواست تا کاری کند که شیر گوسفندان زودتر به کاخ شیرین برسد، فرهاد با عشقی بیپایان دست به کار شد. نه برای پاداش، که برای یک لبخند. تیشه بر سنگ زد و آب از دل کوه جاری کرد؛ جویی که نه تنها شیر، بلکه جان تشنهی خود او را به سوی شیرین میبرد.روزی که شیرین گوشوارهاش را به نشانه سپاس به فرهاد داد، دل او طپید؛ اما به جواهر نگاه نکرد. فقط آن انگشتان را تصور کرد که بر گوشش حلقه زده بودند. برای فرهاد، آن گوشواره از تاج و گنج باارزشتر بود، چون بویی از زلف شیرین داشت. اما عشقش یکسویه بود. او در آتش فراق سوخت، بیآنکه شبی به وصال برسد. شبها راز دل به کوه میگفت و روزها در بیابان سرگردان بود. نه میتوانست بماند و بسوزد، نه میتوانست برود و فراموش کند.خسرو که از این عشق آتشین آگاه شد، نخست زر و سیم پیش فرهاد ریخت. فرهاد نگاهی نکرد به آن زر و سیم و گفت عشق را بهایی نیست. آنگاه خسرو به مناظره نشست تا با کلمات، او را از میدان به در کند؛ اما عشق فرهاد چنان بود که هیچ چیز او را از پای درنیاورد.

نخستین بار گفتش کَز کجایی؟ / بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟ / بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست! / بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ / بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ / بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ / بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
عشق پاک فرهاد کوهکن، خسرو پادشاه ایران را شکست داد. خسرو که نه با زر و سیم و نه با سخنوری نتوانست فرهاد را از آن عشق یکسویه بازدارد، به نیرنگ روی آورد. به فرهاد دستور داد کوهی را که میان قصر خسرو و کاخ شیرین بود بشکافد تا راه رفتوآمد هموار شود. فرهاد اما این کار را نه برای خسرو، که برای نزدیک شدن به شیرین آغاز کرد. از صبح تا شام، تیشه بر سنگ میزد و آتش عشق را با آب جاری از دل کوه فرو مینشاند. بر دیوارههای بیستون، چهرهی شیرین را میتراشید تا سنگ، رازدار عشقش شود. روزی شیرین برای دیدن آن نقشها به دیدارش آمد. فرهاد آن روز سر از پا نمیشناخت. وقتی اسب شیرین از فراز کوه نتوانست بالا رود، فرهاد با بازوانی که کوه را شکافته بود، هم اسب و هم شیرین را بر دوش گرفت و به قصر رساند.باز هم خسرو مغلوب عشق پاک او شد. فرهاد مأموریت را به پایان برد. اما ضربهی نهایی را خسرو با ناجوانمردی زد. با مشورت درباریان، تصمیم گرفت به فرهاد دروغ بگوید که شیرین مرده است. پیرزنی این خبر را به فرهاد رساند. فرهاد که جانش به لب رسیده بود، تیشه ای که در دست داشت را به بالا پرتاب کرد و خود نیز در همان دم جان داد و از فراز کوه به پایین افتاد تا در مرگ، به معشوق بپیوندد. شیرین وقتی از این مرگ ناجوانمردانه آگاه شد، چنان اندوهگین گشت که گویی نیمی از جانش را از دست داده بود.

سراینده چنین افکند بنیاد / که چون در عشق شیرین مرد فرهاد
دل شیرین به درد آمد ز داغش / که مرغی نازنین گم شد ز باغش
بر آن آزاد سرو جویباری / بسی بگریست چون ابر بهاری
به رسم مِهترانش حِله بر بست / به خاکش داد و آمد باد در دست
ز خاکش گنبدی عالی برافراخت / وز آن گنبد زیارتخانهای ساخت
در این غم روز و شب اندیشه میکرد / وزین اندیشه هم روزی قفا خورد
پس از مرگ فرهاد، سایهای از اندوه بر دل شیرین ماند و دیری نگذشت که مریم، همسر خسرو نیز چشم از جهان فروبست. خسرو که عشق شیرین را همواره چون گنجی پنهان در سینه داشت، بیدرنگ به مدائن شتافت و از شیرین خواست تا تاج ملکهی ایران را بر سر بگذارد. اما شیرین، زخمخورده از بیوفاییهای گذشته و هنوز در ماتم عاشق بیچشمداشت خود، زبان به ناز گشود و شرط کرد که خسرو اگر راست میگوید، باید دل از جهان پادشاهی بکند و ثابت کند عشق را به بازی نگرفته است. این ناز که با طعم تلخ سرزنش آمیخته بود، غرور خسرو را جریحهدار کرد. او که تاب شنیدن شرط از معشوق نداشت، با دلی پر از خشم و احساس تحقیر، راه اصفهان در پیش گرفت و دل به زیبایی شکر اصفهانی بست؛ زنی که چون ماه شب چهارده میدرخشید و غم شیرین را لحظهای از یاد خسرو بُرد. امّا عشق راویِ طنزآمیزی ست: در خلوت شبها، در میان بوسههای شکر، ناگهان خیال شیرین چون برقی از پشت ابر بیرون زد. آتشی که در زیر خاکستر دل خفته بود، زبانه کشید و شکر با تمام جمالش در برابرش رنگ باخت. خسرو شکر را با احترام و هدایا وانهاد و بیصبرانه تاخت تا مدائن، در حالی که زانوی دلش از شرم خالی شده بود و میدانست که جز شیرین، هیچکس فرمانروای روح او نیست. بازگشتی که هم پشیمانی بود هم شوق؛ و این بار ناز را نه با قهر، که با نیاز خرید.

اجازت داد تا شکر بیاید / به مهمان بر ز لب شکر گشاید
برون آمد شکر با جام جُلاب / دهانی پر شکر چشمی پر از خواب
شکرنامی که شکر ریزد او بود / نباتی کز سپاهان خیزد او بود
ز گیسو نافهنافه مشک میریخت / ز خنده خانهخانه قند میریخت
چو ویسه فتنهای در شهدبوسی / چو دایه آیتی در چاپلوسی
کنیزان داشتی رومی و چینی / کز ایشان هیچ را مثلی نبینی
خسرو بیصبرانه به مدائن تاخت و در کاخ شیرین حاضر شد. شیرین با سکوت و نگاهی سنگین از او استقبال کرد. خسرو لب گشود و گفت که اینک زمان وصال است؛ دیگر نه رقیبی هست، نه مانعی. اما شیرین، زخمخورده از سالها چشمپوشی و یاد فرهاد، به نرمی و تلخی پاسخ داد: «تو خسروِ قدرتمندی، ولی عشق را به بازی گرفتی. اگر دل من میخواهی، تخت و شوکت را لحظهای رها کن، آنگاه ببینیم درونت چیست.»خسرو که انتظار چنین نازی نداشت، غرورش زخم برداشت. نگاهش از نرمی به خشمی ناگهانی چرخید و گفت: «من پادشاه ایرانزمینم، نه گدای درگاهت. این ناز را تاب نمیآورم.» شیرین خواست چیزی بگوید، اما خسرو دست رد بر هوا زد، عبایش را به شانه کشید و بیخداحافظی از تالار بیرون رفت. گامهای سنگینش در راهروها میپیچید و خادمان از چهرهی توفانزدهاش کنار میکشیدند. چون بر اسب نشست، بادی سرد گونهاش را ترکاند و غرور جریحهدارش را لرزاند. نگاهی به قصر انداخت و با دلِ پرکینه زیر لب گفت: «اصفهان پاسخ این ناز را خواهد داد.» آنگاه مهار اسب را چرخاند و به سوی طلوع انتقام تاخت.

شباهنگام کاهوی ختنگَرد / ز نافِ مشکِ خود خوَر را رسن کرد
هزار آهوبره لبها پر از شیر / بر این سبزه شدند آرامگه گیر
مَلِک چون آهویِ نافهدریده / عتابِ یارِ آهوچشم دیده
ز هر سو قطرههای برف و باران / شده بارنده چون ابر بهاران
ز هیبت کوه چون گِل میگدازید / ز برف ارزیز بر دل میگدازید
به زیر خسرو از برف درم ریز / نقاب نقره بسته خنگ شبدیز
درست در همان لحظه که خسرو خشمگین سوار بر اسب از پیش شیرین دور میشد، شیرین از کردهٔ خود سخت پشیمان شد. او که طاقت دوری و قهر را نداشت، بیدرنگ تصمیم گرفت غرور را کنار بگذارد. برای آنکه ناشناس بماند، لباسی مردانه بر تن کرد و سوار بر اسب، خود را به اردوگاه خسرو رساند.شیرین که به اردوگاه رسید، نزد «نکیسا»، نوازنده و خوانندهٔ چیرهدست دربار رفت و از او خواست تا با نواختن چنگ و خواندن آوازی از زبان شیرین، پیام پشیمانی و عذرخواهی او را به گوش شاه برساند. نکیسا نیز چنین کرد و نغمهای جانسوز ساز کرد و در آن، از زبان شیرین، دلشکستگی و پشیمانی او را روایت کرد.خسرو که در خیمهٔ خود غرق در خشم و اندوه بود، با شنیدن صدای ساز و آواز نکیسا و پیامی که از زبان شیرین آورده بود، دلش به تپش افتاد و آتش خشمش فرو نشست. در این هنگام، شیرین که دیگر تاب پنهان ماندن نداشت، از خیمه بیرون آمد و در برابر خسرو ظاهر شد و خودش نیز مستقیماً از او عذرخواهی کرد.خسرو نیز که با دیدن معشوق و شنیدن آن نغمهها همهٔ غرور و خشمش را از یاد برده بود، متقابلاً از تندی و رفتن خود پوزش خواست. بدین ترتیب، این قهر و ناز به یاری هنر نکیسا و شجاعت شیرین، به آشتی و دلدادگی دوباره انجامید.

پری پیکر برون آمد ز خرگاه / چنان کز زیر ابر آید برون ماه
چو عیاران سرمست از سر مهر / به پای شه در افتاد آن پریچهر
چو شه معشوق را مولای خود دید / سر مه را به زیر پای خود دید
ز شادی ساختش بر فرق خود جای / که شه را تاج بر سر به که در پای
در آن خدمت که یارش ساز میکرد / مکافاتش یکی ده باز میکرد
چو کار از پایبوسی برتر آمد / تقاضای دهنبوسی بر آمد
میکشد. پس خسرو، خسته از دنیاداری، تاج و تخت را به شیرویه وانهاد و خود با شیرین به کنج عزلت پناه برد. شیرویه چون به قدرت رسید، نخست یاران وفادار پدر را به تیغ بست تا صدای اعتراضی برنخیزد. سپس در شبی تاریک و بیماه، دشنهای در مشت، به خلوتگاه خسرو و شیرین خزید. خسرو در کنار شیرین خفته بود، آرام و بیخبر از مرگی که نزدیک میشود. شیرویه دشنه را در سینهی پدر فرو کوفت، اما خسرو حتی نالهای نکرد تا شیرین از خواب بیدار نشود.
صبحگاه شیرین از خواب پرید و خسرو را غرقه به خون یافت. فریادی از نهادش برخاست که سنگ را میترکاند، اما دریغ که کار گذشته بود.شیرویه، بیپروا از این خونِ ناحق، شیرین را به همسری خواند. شیرین پاسخ داد: «من همسر خسرو بودم، کنیز قاتل او نخواهم شد.»
آنگاه همهٔ گوهرها و داراییاش را به دست فقیران سپرد و بیتعلّقِ دنیا، جامهای سپید بر تن کرد و به آرامگاه خسرو رفت. در آنجا، زانوی غم بر سینهی خاک زد، خنجری به پهلوی خود فرو نشاند و جان داد، در حالی که پیکر بیجان خسرو را چون گنجی در آغوش کشیده بود. اینگونه بود که عشقشان حتی در مرگ نیز از هم نگسست.

جگرگاه ملک را مهر برداشت / ببوسید آن دهن کاو بر جگر داشت
بدان آیین که دید آن زخم را ریش / همانجا دشنهای زد بر تن خویش
به خون گرم شست آن خوابگه را / جراحت تازه کرد اندام شه را
پس آورد آنگهی شه را در آغوش / لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش
که جان با جان و تن با تن بپیوست / تن از دوری و جان از داوری رست
به بزم خسرو آن شمع جهانتاب / مبارک باد شیرین را شکر خواب
افسانهٔ خسرو و شیرین تنها یک منظومهٔ عاشقانه نیست؛ آینهای ست از آرزوها و آرمانهای اقوام گوناگون ایرانی. این داستان کهن، قرنها پیش از نظامی گنجوی، سینهبهسینه نقل میشد و هر قوم روایت خویش را بر آن افزود. در میان مردم غرب ایران و کردها، داستان خسرو و شیرین چهرهای دیگر دارد: اینجا شیرین و فرهاد قهرمانان اصلیاند و خسروپرویز پادشاهی زورگو که شیرین در برابر خواستِ اجباریاش میایستد. الماس خان کندولهای، شاعر کرد دورهٔ افشاریه، این روایت را به نظم کشید و اثری ماندگار از خسرو و شیرین به زبان کردی آفرید. روایتهای شفاهی منطقه، با رنگ بومی و محلی، تصویری غنی و چندلایه از این افسانه ساختهاند. همین گوناگونی، پرسشِ همیشگی «آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟» را با پاسخهایی رنگارنگ روبهرو میکند و نشان میدهد که یک عشق اسطورهای، چگونه در دل فرهنگها جاودانه شده است.
داستان خسرو و شیرین ترکیبی از تاریخ، روایتهای شفاهی و تخیل شاعرانهٔ نظامی است. آنچه شخصیت فرهاد را در این عاشقانه پررنگ کرده، بیش از آنکه مستند به منابع کهن باشد، زاییدهٔ ذهن خلاق نظامی است. جالب اینکه در روایت فردوسی از خسرو و شیرین هیچ نشانی از فرهاد نیست و در اغلب منابع تاریخی نیز نامی از او برده نشده است. فرهادِ نظامی اما از یک شخصیت حاشیهای فراتر رفته و به نماد عشق پاک، بیچشمداشت و فداکار در ادب فارسی بدل شده است؛ نمادی که ریشه در تاریخ ندارد، اما در دل فرهنگ ایرانی جاودانه مانده است.
روایت فردوسی از خسرو و شیرین با آنچه نظامی سروده، تفاوتهای چشمگیری دارد. در شاهنامه، خسرو در جوانی با شیرین آشنا میشود، اما درگیر جنگ با بهرام گور شده و او را از یاد میبرد. شیرین اما خود را به شکارگاه خسرو میرساند و عهد گذشته را یادآوری میکند و سرانجام با هم ازدواج میکنند. در این روایت، خبری از فرهاد نیست و شیرینِ فردوسی با شیرینِ نظامی زمین تا آسمان فرق دارد: او به مریم حسادت میورزد و با زهر او را میکشد و در پایان نیز خود بر جنازهٔ خسرو نه با خنجر، که با زهر هلاهل جان میدهد. فردوسی خسرو و شیرین را با نگاهی تاریخی و واقعگرا روایت میکند، جایی که شیرین چهرهای چندان مثبت ندارد؛ برخلاف نظامی که از او معشوقی پاک و فداکار میسازد.
نخستین بار گفتش کَز کجایی؟ / بگفت از دار ملک آشنایی / بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟ / بگفت انده خرند و جان فروشند / بگفتا جانفروشی در ادب نیست! / بگفت از عشقبازان این عجب نیست / بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ / بگفت از دل تو میگویی، من از جان / بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ / بگفت از جان شیرینم فزون است / بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ / بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟ / بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ / بگفت آن گه که باشم خفته در خاک / بگفتا گر خرامی در سرایش؟ / بگفت اندازم این سر زیر پایش / بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ / بگفت این چشم دیگر دارمش پیش / بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
اگر شما هم مثل ما به دنبال شنیدن نسخهٔ کامل «خسرو و شیرین» هستید، میتوانید پادکست «چای با بنفشه» (قسمتهای ۱ تا ۶۰) را گوش کنید که در آن، قصهٔ عشق زیبای شیرین و خسرو را با لحنی دلنشین و بهطور مفصل روایت کردهاند.در این پادکست به بخشهایی همچون داستانهای «کلیله و دمنه» و نیز ابیات مربوط به باربد و نکیسا (دو موسیقیدان نامی دربار خسروپرویز) پرداخته شده
پیشنهاد ها




خبرنامه
برای داشتن جدید ترین داستانها عضو شوید

Ⓒ 1405 تمام حقوق محفوظ است