عاشقانه . تراژدی
ومئو و ژولیت قصهٔ دو خانوادهٔ سرشناس در شهر وروناست، به نامهای مونتاگ و کاپولت، که سالهاست با هم کینه و دشمنی دارند. در میان این آشوب، پسری به نام رومئو از خاندان مونتاگ، بدون خبر به مهمانی خاندان کاپولت میرود و آنجا چشمش به دختری به نام ژولیت میافتد. همان نگاه اول، آتشی در دل هر دو روشن میکند؛ بدون اینکه بدانند نام یکدیگر چیست و از کدام خانوادهاند. و اینجاست که سرنوشت، بازی خود را شروع میکند...


نویسنده :

تعداد بخشها:
7

گردآوری شده در :
سال 1597 میلادی

نوشته شده توسط:
ستایش سعادتی

اما رومئو، پسر کوچک خاندان مونتاگ، به این جناحبندیها کاری نداشت. او روزها را در باغهای چنار قدم میزد و آه میکشید. پسرعمویش بنولیو، یک روز او را درحالی که میان درختان پرسه میزد، پیدا کرد و پرسید: «چه شده؟ چرا اینقدر گرفتهای؟» رومئو اول چیزی نگفت، اما بعد اعتراف کرد: «عاشق دختری شدهام به نام روزالین، اما او حتی یک نگاه هم به من نمیکند.» بنولیو خندید و گفت: «پس فراموشش کن. دخترهای زیباتر هم هست.» اما رومئو سرش را پایین انداخت و با اندوه گفت: «به من چه؟ او که نمیخواهد مرا ببیند...»
و این بود حال و روز رومئو؛ تا شب مهمانی بزرگ خاندان کاپولت فرا رسید...

«خانهٔ ژولیت» در شهر ورونا ایتالیا، یکی از پرطرفدارترین جاهای دیدنی این شهر به شمار میرود. نکتهٔ جالب اینجاست که شخصیتهای آن داستان عاشقانه، کاملاً افسانهای هستند و جالبتر اینکه این خانه هیچ ارتباط واقعی با آن قصهٔ مشهور ندارد. با این حال، همین داستان رمانتیک، مهمترین دلیلی است که بسیاری از مردم به ورونا لقب «شهر عشق» دادهاند.
شب جشن، رومئو با نقاب به خانهٔ کاپولت رفت. چشمش به ژولیت افتاد و همان لحظه، دل از کف داد و رزالین را فراموش کرد. تیبالت، پسرعموی ژولیت، او را شناخت و خواست حمله کند، اما پدر ژولیت مانع شد.
رومئو در میان شلوغی جشن، چشمانش به دختری دوخته شد که تا به حال مثل او را ندیده بود. انگار نور از چهرهاش میبارید. همان لحظه، رزالین را از یاد برد، انگار هرگز او را ندیده بود. به آرامی خود را به او نزدیک کرد. دستش را گرفت و گفت: «اگر تو از این دنیا نباشی، پس این دست من اشتباه کرده که لمس میکند.» ژولیت که از جسارت او نه فرار کرد و نه خشمگین شد، فقط نفسهایش تندتر شد.اما خوشی آن شب، دیری نپایید. پرستار ژولیت از کنارشان گذشت و صدا زد: «ژولیت! مادرت تو را میخواهد.» رومئو که آن نام را شنید، یخ کرد. پرسید: «ژولیت؟... تو دختر کاپولتی؟» ژولیت مات و مبهوت ایستاد. بعد پرسید: «تو کیستی؟» رومئو با صدایی گرفته گفت: «نامم را از تو پنهان میکنم، چون نامم برایت نفرت انگیز است. من پسر خاندان مونتاگ هستم. ژولیت رنگ از رخسارش پرید. نفسش بند آمد و با دستی لرزان دیوار را گرفت. اما دلش، دیگر به حرف کسی گوش نمیداد. دل، بیخبر از این نامها و دشمنیها، در همان نگاه اول، خانه کرده بود. هر دو فهمیدند: عاشق کسی شدهاند که باید از او فرار میکردند... اما دیگر دیر شده بود. »

نمایش رومئو و ژولیت او هم از شعر «داستان غمانگیز رومئو و ژولیت»، اثر «آرتور بروک» (Arthur Brooke) الهام گرفته شده که در سال ۱۵۶۲ انتشار یافت. شعر آرتور بروک نیز به نوبهی خود از آثار قدیمیتری از نویسندگان ایتالیایی تأثیر گرفته بود.
آن دو، روبروی راهب ایستادند. نوری از روزنهٔ کوچک بالای دیوار به موهای ژولیت میتابید و رومئو نمیتوانست چشمانش را از او بردارد. راهب با صدایی آرام گفت: «بگو عهد میبندید تا مرگ، از هم جدا نشوید.» رومئو و ژولیت دست در دست هم گذاشتند، انگار که از همان لحظه، روحشان با هم گره خورد. زیر لب، آنچنان آرام و عاشقانه کلمات را تکرار کردند که دیوارهای سنگی هم انگار ذوب شد. راهب دستانشان را روی هم گذاشت و گفت: «به یاری خدا، از این لحظه به بعد، شما یکی هستید.»
پرستار ژولیت، آن زن مهربان ، از پشت در، اشک میریخت. او بود که نردبانی از طناب بافت تا شب عروسی، داماد بتواند به اتاق عروس برسد. همه چیز در سختترین راز ماند. غروب که شد، ژولیت در اتاقش نشسته بود، شمعی روشن و دلی لرزان. پرستار نردبان را از پنجره پایین انداخت. هوا داشت تاریک میشد. رومئو از میان کوچه پسکوچههای ورونا، خود را به زیر پنجره رساند. بالا رفت؛ طناب را محکم گرفت و نفسزنان خود را به پنجره رساند. ژولیت دستش را دراز کرد و او را به داخل کشید.

ویلیام شکسپیر نمایشنامهی رومئو و ژولیت را بر اساس یک داستان باستانی نوشته است. ولی در نوشتن دوبارهی آن، خلاقیت به خرج داده و تغییرات زیادی اعمال کرده است. تا جایی که هدف و منظور اصلی محتوای آن به طور کلی تغییر میکند.
همان روز بود که خبری بد به گوش ژولیت رسید. پدرش، پس از همهی درگیریها و شورشهای این چند روز، تصمیم گرفته بود زودتر از اینها دخترش را شوهر بدهد. به ژولیت گفت: «سه روز دیگر، عروسی تو با پاریس است.» ژولیت مات و مبهوت ماند. زبانش بند آمد. نه میتوانست بگوید همسر رومئو شده، نه میتوانست به پدرش نه بگوید. همان شب، پیش پرستارش رفت و اشکریزان گفت: «به من بگو چه کنم؟» پرستار که همیشه پشت او بود، این بار جوابی داد که مثل خنجر به قلب ژولیت نشست. گفت: «رومئو رفته، شاید دیگر برنگردد. پاریس جوان و ثروتمند است. طوری رفتار کن که انگار رومئو مرده است و با پاریس ازدواج کن. به هر حال او همسر بهتری است.»
ژولیت شوکه شد. آن پیرزن مهربان دیگر آن حرفها را نمیزد. ژولیت بیصدا بیرون رفت و در اتاقش را بست. میدانست که دیگر کسی را ندارد. جز یک راهب پیر و یک نقشهی خطرناک...

در نسخهی اصلی داستان که به زبان ایتالیایی و فرانسوی نوشته شده بود، تراژدی و عواقبی که این دو عاشق را تهدید میکرد اصلا مطرح نشده بود. شکسپیر برای نوشتن نمایشنامه، از شعر آرتور بروک «تاریخ تراژدی رومئو و ژولیت» استفاده کرده است.
مرکوتیو که این را شنید،به شدت عصبانی شد .
فریاد زد: «این چه ننگ است؟» شمشیر کشید و خودش به تیبالت حمله کرد. رومئو سعی کرد بین آنها بپرد و جلوی جنگ را بگیرد، اما در آن لحظه، تیبالت از زیر بازوی رومئو ضربهای با چاقو به مرکوتیو زد. مرکوتیو نقش بر زمین شد و با آخرین نفس جان داد. رومئو دیوانه شد. خشم جای عشق را گرفت. شمشیر را برداشت و با فریادی به تیبالت حمله کرد. چند ضربه، و تیبالت بر خاک افتاد، مرده.
رومئو که حالا فهمید چه کرده، از میان مردم گریخت. شاهزاده حکم داد: «رومئو به خاطر این جنایت، تا ابد از ورونا تبعید است.»
فریار لارنس که از ماجرا باخبر شد، نقشهای کشید. به رومئو پیغام داد: «امشب برو پیش ژولیت. آخرین شب را با هم باشید. صبح، پیش از روشن شدن هوا، از شهر برو به مانتوا.» همان شب، ژولیت در اتاقش نشسته بود، بیخبر از همه جا. پرستار با چشمانی گریان در زد. ژولیت پرسید: «رومئو کجاست؟» پرستار با صدایی لرزان گفت: «او... تیبالت را کشته است.» ژولیت یک لحظه بیحرکت ماند.
پسرعمویش مرده بود، به دست شوهرش. دلش شکست، اما در همان آشوب، چیزی درونش گفت: «مرد که رفته، اما رومئو هنوز زنده است. و من عاشق اویم.» اشک را پاک کرد و گفت: «برایش پیغام ببر که امشب میآیم پیشش. چه فرقی میکند که تیبالت مرده باشد؟ دنیا که به جز رومئو کسی را برای من نگذاشته است.»

در خانه ژولیت در ورونا یک موزه کوچک با لباسهای دوره رنسانس وجود دارد. همچنین تختخواب ژولیت که در فیلم اقتباسی فرانکو زفیرلی از آن استفاده شده هم در این موزه میبینید. کل خانه ژولیت در ورونا حالوهوای عاشقی به انسان میدهد. فضای آن هم بسیار عاشقانه و جذاب میباشد.
همان روز، پدر ژولیت که از درگیریها و مرگ تیبالت به هم ریخته بود، تصمیم گرفت هرچه زودتر دخترش را شوهر بدهد. به ژولیت گفت: «سه روز دیگر، عروسی تو با پاریس است.» ژولیت زبانش بند آمد.
بیصدا بیرون رفت و با عجله خود را به صومعه رساند. پیش فریار لارنس ایستاد و با چشمانی گریان گفت: «کمکم کن، وگرنه میمیرم.» راهب پیر که از همه جا خبر داشت، لحظهای اندیشید. بعد با صدایی آرام، نقشهای کشید. شیشهای کوچک از زیر ردای خود درآورد و گفت: «امشب، پیش از خواب، این معجون را بنوش. همه فکر میکنند مردهای. تو را در مقبرهٔ خانواده خواهند گذاشت. من پیغام میفرستم به رومئو تا شب بیاید و پیش از بیداری تو را از آنجا بیرون ببرد. آنگاه هر دو به مانتوا میگریزید، دور از این کینه و دشمنی.»
ژولیت شیشه را گرفت و با دلی لرزان به خانه بازگشت. در راه شنید که عروسی با پاریس یک روز جلو افتاده است؛ یعنی فردا باید مراسم باشد. آن شب، در خلوت اتاقش، به یاد چشمان رومئو، شیشه را باز کرد و معجون را سر کشید. سپس روی بستر دراز کشید و چشم بست.
صبح، پرستار آمد تا ژولیت را برای عروسی آماده کند. پرده را کنار زد و فریادی کشید: «مرد! ژولیت مرد!» خانه یکپارچه شیون و گریه شد. خانواده کاپولت، بیخبر از همه جا، پیکر بیجان دخترشان را در مقبرهٔ سرد و تاریک گذاشتند و در را بستند.

داستان عاشقانهٔ آن دو جوان ورونایی چنان در جهان مشهور شده که بسیاری از زوجهای عاشق، آرزو دارند مراسم ازدواج خود را در همان خانهٔ معروف برگزار کنند. چند سالی است که علاقهمندان میتوانند برای چند ساعت، آن خانه را برای جشن عروسی خود اجاره کنند. بسیاری از تازهعروس و دامادها، مراسمشان را در همان بالکن افسانهای برگزار میکنند؛ همان جایی که در قصه، آن پسر جوان برای نخستین بار عشق جاودانهاش را به دختر مورد علاقهاش ابراز کرد.
رومئو در مقبره را باز کرد. در سرداب سرد و تاریک، ژولیت را دید که همچون مجسمهای بیجان بر سنگ نشسته بود. کنارش زانو زد، دست سردش را بوسید و شیشهٔ زهر را سر کشید. با آخرین نفس گفت: «ژولیت... تا همیشه.» لحظاتی بعد، فریار لارنس وارد شد. ژولیت از خواب مرگگونه بیدار شد. رومئو را مرده دید. فریار لارنس صدای نگهبانان را شنید و ترسید. به ژولیت گفت بگریزد، اما ژولیت نپذیرفت. فریار تنها گریخت. ژولیت خنجر رومئو را برداشت و به سینه زد و کنار معشوقش افتاد.
نگهبانان و شاهزاده و خانوادهها رسیدند. کاپولت و مونتاگ در کنار جسد فرزندانشان ایستادند. برای اولین بار، نه با شمشیر، که با اشک به هم نگاه کردند. دست دادند و سوگند خوردند که به کینهٔ سالیان پایان دهند. فرمان دادند مجسمههای طلایی رومئو و ژولیت را در کنار هم در شهر ورونا نصب کنند تا هر رهگذری بداند: عشق، حتی از مرگ هم نیرومندتر است.

گردشگرانی که برای اولین بار به خانهٔ ژولیت در ورونا سر میزنند، معمولاً از انبوه نامهها و یادداشتهایی که دیوارها را از کف تا سقف پوشانده، شگفتزده میشوند. همین سنت نامهنویسی و چسباندن آن به دیوارها، سالها بعد دستمایهٔ ساخت یکی از فیلمهای عاشقانهی مشهور شد؛ داستان توریستی که نامهای قدیمی پیدا میکند و در پاسخ به آن، سفری عاشقانه را رقم میزند و کمک میکند تا عشقی دیرینه، پس از سالها به سرانجام برسد.
افسانهٔ رومیو و جولیت تنها یک تراژدی عاشقانه نیست؛ آیینهای است از آرزوی دیرینهٔ بشر برای عشقی که از مرگ هم نیرومندتر باشد. این داستان نخستین بار نه در انگلستان، که در ایتالیای رنسانس بر کاغذ آمد. نویسندگانی چون «آرتور بروک» پیشتر روایتهایی از عشق دو جوان از خانوادههای دشمن نوشته بودند، اما شکسپیر با قلم جادوییاش آن را به شاهکاری جاودانه تبدیل کرد. در ورونای امروز، خانهٔ جولیت و بالکن معروفش سالانه میلیونها گردشگر را میرباید، هرچند هیچ سند تاریخیای از زندگی واقعی رومیو و جولیت در دست نیست. با این حال، همین فقدان سند، خود به گسترش افسانه دامن زده است: هر کس میتواند گوشهای از عشق خود را در این دو جوان ورونایی بیابد. این گوناگونی روایتها، پرسش همیشگی «آیا داستان رومیو و جولیت واقعی است؟» را با پاسخهایی رنگارنگ روبهرو میکند و نشان میدهد که یک عشق اسطورهای چگونه در دل فرهنگها جاودانه شده است.
شکسپیر هرگز پرده از راز این کینهٔ دیرینه بر نمیدارد. نه رومیو میداند و نه جولیت؛ حتی پدرانشان نیز شاید علت را به یاد نیاورند. این دشمنی چنان قدیمی است که گویی با سنگفرشهای ورونا عجین شده. در نمایشنامه، تنها میبینیم که این دو خاندان سرشناس، سالهاست در خیابانهای شهر به نزاع میپردازند و هر بار خون تازهای بر خاک میریزند. شکسپیر با این ابهامِ هوشمندانه میخواهد بگوید: گاهی نفرتهای بیدلیل و بهارثرسیده، نسلها ادامه مییابند و قربانی میگیرند؛ درست مانند عشق رومیو و جولیت که بیدلیل و ناگهانی جوانه میزند. انگار شکسپیر میگوید: «برای عشق و نفرت، هیچگاه دنبال دلیل نباشید؛ آنها خود دلیلاند.»
در متن اصلی شکسپیر، جولیت «حتی به چهارده سالگی هم نرسیده» است. پدرش به پاریس میگوید: «بگذار دو سالی بگذرد، دخترم هنوز کودک است.» اما سن رومیو هرگز به صراحت بیان نمیشود؛ تنها میدانیم که او جوانی است در آستانهٔ مردی. بیشتر پژوهشگران او را شانزده تا هجده ساله تخمین میزنند. این جوانیِ افراطی، بر تراژدی داستان میافزاید: قربانیان عشق و نفرت، نوجوانانی هستند که تازه طعم بیداری را چشیدهاند. شکسپیر با این انتخاب، نشان میدهد که تندترین احساسات انسانی — چه عشق و چه کینه — در جوانی به اوج میرسند و گاهی آنچنان شتابان پیش میروند که فرصت عقل سلیم را باقی نمیگذارند.
بله، در شهر ورونا، ایتالیا، خانهای هست به نام «کازا دی جولیتا» با بالکنی سنگی که عاشقان از سراسر جهان برای دیدنش میآیند. اما جالب اینجاست که این بالکن در قرن بیستم به خانه اضافه شده است. داستان از این قرار است: در دههٔ ۱۹۳۰، شهرداری ورونا برای جذب گردشگر، این خانهٔ متعلق به قرن سیزدهم را خرید و بالکنی به سبک رمانتیک به آن افزود و آن را «خانهٔ جولیت» نامید. حتی شگفتانگیزتر اینکه خود شکسپیر هرگز در نمایشنامه به «بالکن» اشاره نمیکند؛ آن صحنهٔ معروف «کجایی ای رومیو» در نسخهٔ اصلی، پشت یک پنجرهٔ معمولی رخ میدهد. اما تصویر بالکن — با آن نور مهتاب و نجواهای عاشقانه — چنان در ذهن جمعی جهان نقش بسته که امروز همه آن را به یاد عشق رومیو و جولیت میآورند. این گونه است که حقیقت تاریخی، گاه در برابر زیبایی یک افسانه زانو میزند.
شکسپیر در این نمایشنامه، شعر و عشق را چنان در هم تنیده که هر خط خود گوهری است. مشهورترین دیالوگ بیگمان این جملهٔ جولیت است: «کجایی ای رومیو؟ چرا رومیو هستی؟ نامت را عوض کن، یا اگر نمیخواهی، من نامم را عوض میکنم.» یا آنجا که رومیو میگوید: «آیا عشق، چشمبسته راه میرود؟» و شب وداع که جولیت زمزمه میکند: «شببخیر، شببخیر! وداع شیرین است آنقدر که تا صبح میگویم وداع.» اما شاید تأثیرگذارترین بند، پایان نمایشنامه باشد که شاهزاده خطاب به دو خانواده میگوید: «هیچ داستانی غمانگیزتر از این در جهان نیست، داستان جولیت و رومیوی او.» این دیالوگها نه تنها در ادبیات، که در فرهنگ جهانی جاودانه شدهاند و هر عاشقی در هر کجای جهان، زمزمهای از آنها را با خود دارد.
پیش از شکسپیر، چندین روایت از این عشق نافرجام وجود داشت. آرتور بروک در سال ۱۵۶۲ شعری سرود به نام «تراژدی رومیوس و جولیت» که مستقیماً از داستان ایتالیایی گرفته شده بود. در آن نسخه، ماجرا چندین ماه طول میکشید و شخصیتها قالبی خشک و کمجان داشتند. شکسپیر اما با جرأت تمام، زمان داستان را به کمتر از یک هفته فشرده کرد تا حس شتاب، اضطراب و تراژدی را چندبرابر کند. او شخصیت مرکوتیو را از نو آفرید (که در نسخههای پیشین نبود)، نقش پرستار و فریار لارنس را پررنگتر ساخت و دیالوگها را به اوج شعر و احساس رساند. عشق در روایت شکسپیر نه یک تصادف ساده، بلکه نیرویی سرنوشتساز و شتابزده است که از همان نگاه اول، راه بازگشت ندارد. به همین دلیل است که نسخهٔ شکسپیر هزاران روایت دیگر را به فراموشی سپرد و خود به تنهایی بر تخت نشست.
این پرسشی است که بسیاری از خوانندگان را به خود مشغول میکند. در ابتدای نمایشنامه، رومیو دیوانهوار عاشق دختری به نام روزالین است — عشقی یکطرفه که او را رنج میدهد. اما به محض دیدن جولیت، روزالین را چنان از یاد میبرد که انگار هرگز وجود نداشته. آیا این به معنای سطحی بودن رومیو است؟ پاسخ را باید در نگاه شکسپیر جست: عشق رومیو به روزالین، عشقی ذهنی و ساختهٔ تخیل بود؛ او عاشق «عشق» بود، نه خود روزالین. اما در مقابل جولیت، چنان تحولی در او رخ میدهد که حاضر است نام، خانواده و حتی زندگیاش را فدا کند. شکسپیر با این تضاد میگوید: «عشق حقیقی وقتی میآید که روزالینهای ذهنی کنار بروند و اوِ واقعی بدرخشد.» به همین دلیل است که داستان رومیو و جولیت همچنان تازه و باورپذیر است: همهٔ ما روزالینهایی داشتهایم تا به جولیتمان برسیم.
پیشنهاد ها



خبرنامه
برای داشتن جدید ترین داستانها عضو شوید

Ⓒ 1405 تمام حقوق محفوظ است