عاشقانه . تاریخی
قیس عاشق لیلی شد، آنقدر که نامش را به «مجنون» (دیوانه) تغییر داد. لیلی نیز عشق او را در دل داشت، اما میان آن دو غیر از محبت نوجوانی، دیوارهای بلندی بود: رسم قبیله، آبروی خانواده و هزار «اما» و «اگر». کار به جایی رسید که مجنون جز نام لیلی، چیزی نمیشنید و جز به سمت خانه او، قدمی برنمیداشت… اما آیا خانواده لیلی اجازه میدهند این عشق به وصال برسد؟ و اگر نه، سرنوشت چه بر سر این دو خواهد آورد


نویسنده :

تعداد بخشها:
9

گردآوری شده در :
سال 584 هجری

نوشته شده توسط:
ستایش سعادتی

شب و روز به درگاه خداوند نیایش میکرد و آنقدر زاری نمود تا پروردگار مهربان پسری همانند مرواریدی درخشان به او بخشید. نامش را قیس نهاد. قیس بزرگ شد. پدرش او را به مکتب فرستاد تا دانش بیاموزد. در آن مکتب، دختران و پسران در کنار هم درس میخواندند.
میان دختران، یکی بود چون ماه عرب، با گیسویی بلند و نامی خوش آهنگ: لیلی. قیس از همان نخستین روزها دلبستهی لیلی شد. آنچنان شیدا گشت که همه او را دیوانه خواندند و از آن پس «مجنون» نامیده شد. هر روز گرد کوههای نجد که جایگاه قبیلهی لیلی بود، چون عاشقی شوریده طواف میکرد. آن دو عشق خود را نخست پنهان داشتند، اما عشق هرگز در نهان نمیماند. رازشان آشکار شد و داستان عشقشان در سراسر جهان پیچید.

هر روز که صبح بردمیدی / یوسف رخ مشرقی رسیدی
کردی فلک ترنج پیکر / ریحانی او ترنجی از زر
لیلی ز سر ترنجبازی / کردی ز زنخ ترنجسازی
زان تازهترنج نو رسیده / نظاره ترنج و کف بریده
چون بر کف او ترنج دیدند / از عشق چو نار میکفیدند
شد قیس به جلوهگاه غنجش / نارنج رخ از غم ترنجش
قصهی عشقشان در همهی قبایل پیچیده بود. مجنون از پدرش خواست تا به خواستگاری لیلی برود. اما پدر لیلی به دلیل دشمنی که از گذشته با قبیلهی قیس داشت پاسخ منفی داد!
حال قیس پس از شنیدن این خبر، روزبهروز بدتر میشد. پدرش که این وضع را میدید، بسیار اندوهگین گشت و شروع کرد به پند و اندرز دادن به پسرش. مجنون بعد از شنیدن پند و اندرزهای پدر، سری برآورد و با چشمانی پر از اشک گفت: پدرجان، داروی دل من در هیچ پندی نیست. مرا به صحرا بگذار تا با باد و کوه همنفس شوم. لیلی در دل من نشسته و جز او کسی نمیتواند مرا درمان کند.

مجنون چو شنید پند خویشان / از تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن را / کاین مرده چه میکند کفن را؟
چون وامِق از آرزوی عذرا / گه کوه گرفت و گاه صحرا
بر کشتن خویش گشته والی / لاحول ازو به هر حوالی
دیوانهصفت شده به هر کوی / لیلی لیلی زنان به هر سوی
حیران شده هر کسی در آن پی / میدید و همیگریست بر وی
و که درمانده گشته بود، بارها شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد، اما هر بار پاسخ منفی شنید. پدر مجنون وقتی پسرش را در آن حال میدید، بسیار غمگین میشد. پس تصمیم گرفت مجنون را به کعبه ببرد و به او گفت: از درگاه خداوند طلب شفاعت و یاری کن
مجنون رو به پروردگار کرد و با دلی شکسته شروع به سخن گفتن: خدایا، من آنچنان به عشق رسیدهام که اگر بمیرم، عشق من میماند. ای پروردگار، هر دم عشق لیلی را در دلم بیشتر کن. از عمر من آنچه باقی مانده، بگیر و به عمر لیلی بیفزا.

یارب به خدایی خداییت / وآنگه به کمال پادشاییت
کز عشق به غایتی رسانم / کو ماند اگر چه من نمانم
گرچه ز شراب عشق مستم / عاشقتر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن / لیلیطلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی / هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای / بستان و به عمر لیلی افزای
روزگاری گذشت. بر خلاف میل لیلی، خانوادهاش او را به زور به عقد مردی از قبیلهی بنیاسد درآوردند. نام آن مرد ابنسلام بود. جشنی باشکوه و مجلل برپا کردند که تا آن روز نظیر نداشت. همهی قبایل اطراف را دعوت نمودند. پدر لیلی که از این وصلت اجباری بسیار خوشحال بود، در میان مهمانان سکه میپاشد و به خود میبالید.
اما در نخستین شب زفاف، به جای شبنشینی و ناز، لیلی سیلی محکمی تقدیم شوهر تازهاش کرد. آری، اولین شب، اولین سیلی! مجنون اما از این ازدواج هیچ خبر نداشت. اصلاً دیگر چه فرقی میکرد؟ او مدتها بود که از قافلهی آدمیان جدا شده بود؛ دیوانهای واقعی که سر به کوه و بیابان نهاده و با باد و شتر و ریگهای داغ سخن میگفت.

لیلیش تپانچهای چنان زد / کافتاد چو مُرده مرد بیخود
گفت ار دگر این عمل نمایی/ از خویشتن و ز من برایی
سوگند به آفریدگارم / کآراست به صنع خود نگارم
کز من غرض تو بر نخیزد / ور تیغ تو خون من بریزد
چون ابنسلام دید سوگند / زان بت به سلام گشت خرسند
دانست کزو فراغ دارد / جز وی دگری چراغ دارد
پدر بیامد تا شاید مرهمی باشد بر این زخم دیرینه. سخنان پدر اندکی آرامش بخشید به دل پریشان قیس. اما تقدیر باز هم به تلخی لبخند زد. پدر، تنها پناه پسر، برای همیشه رفت.
رفتن او، درد تازهای شد بر دل مجنون که هنوز از عشق لیلی خون بود. اندکی نگذشت که مادر نیز وداع کرد و قیس را در این بیابان بیپناه تنها گذاشت. آنگاه مجنون، نه یاری داشت و نه یاوری. تنهای تنها.
سالها بر آمد. مجنون در دل صحرا با حیوانات وحشی خو گرفت. رمز دل با گرگ و آهو میگفت و قصهی عشق را برای کوه و ریگ بازگو میکرد. اما پایان همه این حکایت یک چیز بود: عشق، وفا نکرد و پدر و مادر، ماندنی نبودند.

گفتند نظارگان «چه رای است؟ / کز هر دو رقم یکی بجای است؟»
گفتا «رقمی به ار پس افتد / کز ما دو رقم یکی بس افتد
چون عاشق را کسی بکاود / معشوقه از او برون تراود»
گفتند «چراست در میانه /او کم شده و تو بر نشانه؟»
گفتا که «به پیش من نه نیکوست / کاین دلشده مغز باشد او پوست
من به که نقابِ دوست باشم / یا بر سر مغزْ پوست باشم»
دل بیقرارش تپید. بیدرنگ راه افتاد، نه برای وصالی که سالها از آن محروم مانده بود، بلکه شاید برای این که لیلی را در غم تازهاش تنها نگذارد، همانگونه که خود در فقدان پدر و مادر، تنها مانده بود. آن دو پس از سالها دوری، سرانجام در کنار هم ایستادند
لیلی که از بند زندگی اجباری رسته بود، به معشوق دیرینهاش رسیده بود. اما این دیدار، پاک و منزه بود. عشق آنان از آلایشهای دنیا به دور ماند. جز نگاههایی سرشار از مهر و سخنانی آرامبخش، چیزی میانشان نگذشت. مجنون اما باز هم آرام و قرار نداشت. گویا دلش هنوز به بیابان و کوه و حیوانات وحشی گره خورده بود. لیلی را در حالی که شادمان از آزادی و دیدار بود، رها کرد و راهی دشت و کوهستان شد. نه برای رسیدن به عشق، که برای بازگشت به آن آشنای دیرین: تنهایی.

تا گردش دور بیمدارا / کردش عمل خود آشکارا
شد شوی وی از دریغ و تیمار / دور از رخ آن عروس بیمار
افتاد مزاج از استقامت / رفت ابن سلام را سلامت
در تن تب تیز کارگر شد / تابَش به ره دماغ بر شد
او رفت و رویم و کس نمانَد / وامی که جهان دهد ستاند
از وام جهان اگر گیاهیست / میترس که شوخ وامخواهیست
همین سخن بر لب داشت که شمع زندگی اش یکباره خاموش شد. تن سردش بر بستر افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
با رفتن لیلی، دنیا بر مجنون تیرهتر از همیشه شد. پیکر لیلی را به خاک سپردند، اما هیچ کس جای آرامگاهش را به مجنون نشان نداد. خواستند او را از آن غم بزرگ دور نگه دارند، غافل از آنکه خود غم، تمام وجودش را فراگرفته بود.

گو لیلی ازین سرای دلگیر / آن لحظه که میبرید زنجیر
در مهر تو تن به خاک میداد / بر یاد تو جان پاک میداد
در عاشقی تو صادقی کرد / جان در سر کار عاشقی کرد
احوال چه پرسیام که چون رفت / با عشق تو از جهان برون رفت
تا داشت در این جهان شماری / جز با غم تو نداشت کاری
وان لحظه که در غم تو میمرد / غمهای تو راهتوشه میبرد
از همان شب نخست، مجنون دست به سوی آسمان برداشت. در دل تاریکی صحرا، زیر باران ستارگان بیشمار، با خدای خویش راز و نیاز آغاز کرد. نه از سر درماندگی، که از عمق دلی که یکسره عشق را بندگی کرده بود. هر شب چنین میگفت: «پروردگارا، مرا هرچه زودتر به معشوقم برسان. از این دنیای بیاو بیزارم. چه سود از جان اگر جانانه در کنارم نباشد؟» و سوگند دیگرش را نیز آهسته بر لب میآورد .
روزها و شبها، ماهها و سالها، در بیابانهای سوزان و کوههای سرد میگشت . میدانست که اگر همه دنیا قبر لیلی را پنهان کنند، خود عشق نشانهاش را به او خواهد داد. سرانجام، شبی از شبهای بیشمار، در دل دشتی که تا چشم کار میکرد ریگزار بود، پای مجنون به گوری رسید که نه سنگ نشان داشت و نه نشانی از گل. اما نسیمی نرم از آن سوی خاک برخاست و به مشام مجنون رسید.آن بو، بوهای جهان را میزد. نه بوی یاس بود و نه بوی مشک. بوی عشق بود بوی همان دیدار نخست، بوی همان نگاه آشنا.

در حسرت روی و موی فرزند / بر میزد روی و موی میکند
هر مویه که بود خواندش از بر / هر موی که داشت کندش از سر
پیرانه گریست بر جوانیش / خون ریخت بر آب زندگانیش
گه ریخت سرشک بر سَریناش / گه روی نهاد بر جبیناش
چندان ز سرشکهاش خون رست / کان چشمهٔ آب را به خون شست
چندان ز غمش به مهر نالید / کز نالهٔ او سپهر نالید
ناگهان اشک از چشمان خشک و فرسودهاش جاری شد . در آن دم، دل مجنون آرام گرفت. دانست که به معشوق رسیده است. آسمان را نگاه کرد. لبخندی زد، آن هم پس از سالها. آهسته گفت، چنانکه گویی با مهربانترین مخاطب سخن میگوید: «خدایا، شکرت که پیش از مرگ، بوی بهشت را به من چشاندی. حالا دیگر دیر نیست.
دلم میخواهد در کنارش بخوابم.» و همان جا، بر مزار لیلی، سر بر خاک نهاد، چشمانش را بست و جان به جانآفرین تسلیم کرد، بیآنکه ذرهای درد بکشد.
گویی مرگ، خود، مهربانانه به استقبالش آمده بود. و اینگونه، آن عاشق دیرینه برای همیشه در کنار یار آرام گرفت. نه لیلی از او جدا بود، نه او از لیلی. عشقشان در دل خاک، اما در آسمان قصهها جاودانه شد.

برداشت بهسوی آسمان دست / انگشت گشاد و دیده بربست
کای خالق هرچه آفریده است / سوگند به هرچه برگزیده است
کز محنت خویش وارهانم / در حضرت یار خود رسانم
این گفت و نهاد بر زمین سر / وآن تربت را گرفت در بر
چون تربت دوست در بر آورد / ای دوست بگفت و جان برآورد
او نیز گذشت از این گذرگاه / وآن کیست که نگذرد بر این راه؟
بله، ریشههای تاریخی دارد. بر اساس پژوهشهای خاورشناسانی مثل کراشفسکی، شخصیتی به نام «قیس بن ملوح» (همان مجنون) در اوایل قرن اول هجری در شبهجزیره عربستان میزیسته و عشق او به دختری از قبیله خودش، که بعدها «لیلی» نامیده شد، در میان اعراب شهرت داشته. مهمترین سند، وجود «دیوان مجنون» است که پیش از نظامی گنجوی، اشعاری از او در آن جمعآوری شده بود.
نظامی گنجوی در سال ۵۸۴ هجری قمری، این داستان عفیفانه و زمینی را به نظم کشید و با بیش از چهار هزار بیت، آن را به یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی تبدیل کرد. او خود این اثر را «بحر روان» (دریای جاری) نامید. پس از او دهها شاعر فارسیگو و ترکیگو به تقلید از وی پرداختند؛ از جمله امیرخسرو دهلوی، مکتبی شیرازی، امیرعلیشیر نوایی و فضولی بغدادی که نظیرهٔ او دستمایهٔ اُپراهای معروف شد.
قیس آنقدر عاشق لیلی شد که از شدت شور و بیقراری، در کوچه و بازار فقط نام او را میخواند و از هنجارهای اجتماعی کناره گرفت. مردم قبیله به خاطر این رفتارهای غیرمتعارف، او را «مجنون» (دیوانه) نامیدند. اما در نگاه عرفانی، این دیوانگی، نوعی «جنون عشق» بود که او را از تعلقات دنیوی جدا کرد و به حقیقت عشق راستین نزدیک ساخت.
نظامی بر عفت و پاکدامنی لیلی و رنج عاشقانهٔ مجنون تأکید دارد و پایان داستان را بهصورت عرفانی (وصال در عالم معنا) به تصویر میکشد. اما فضولی بغدادی در نسخهٔ ترکی خود، بر رنجهای درونی و ناامیدی عاشقانه تمرکز بیشتری دارد و شخصیت لیلی را فعالتر نشان میدهد. همچنین در نسخههای عامیانهٔ هندی و پاکستانی، عناصر جادویی و معجزهآسا به داستان اضافه شده است.
بله، بر اساس متن نظامی و منابع کهن، لیلی نیز از ته دل عاشق قیس بود. اما برخلاف مجنون که عشق خود را فریاد میزد، لیلی به خاطر فشار خانواده، رسوم قبیله و ترس از آبروریزی، عشقش را پنهان میکرد. او در درون خود رنج فراوانی میکشید و بارها در اشعار نظامی نشان میدهد که وفاداری اش به مجنون تا پایان عمر ادامه دارد.
مجنون پس از آوارگی در بیابان، با حیوانات وحشی انس میگیرد؛ آهو، شیر و گرگ با او دوست میشوند. این نماد نشان میدهد که عشق حقیقی، انسان را از قید تعلقات بشری رها میکند و حتی طبیعت وحشی را رام میسازد. همچنین حیوانات نمایانگر پاکی و بیآلایشی مجنون هستند؛ او که در میان مردم طرد شده، در میان حیوانات پذیرفته میشود.
داستان لیلی و مجنون الهامبخش بسیاری از هنرمندان غربی بوده است. اریک کلاپتون، گیتاریست مشهور، آهنگ معروف «لیلی» را به این داستان تقدیم کرد. همچنین آهنگسازانی مانند «سر سید» در هند و «نینو روتا» در ایتالیا اُپراهایی بر اساس این داستان ساختهاند. نقاشان رمانتیک قرن نوزدهم مانند «اوژن دولاکروا» صحنههایی از مجنون در بیابان را نقاشی کردهاند.
نظامی در این منظومه، عشق مجازی (انسانی) را مقدمهای برای عشق حقیقی (الهی) میداند. مجنون با رها کردن دنیا و رسیدن به فنا در عشق لیلی، در نهایت به مقامی میرسد که از لیلی و خودش عبور میکند و عشق مطلق را تجربه مینماید. همچنین داستان نقدی است بر جامعهٔ قبیلهای که عشق پاک را فدای رسوم و آبروی ظاهری میکند.
پیشنهاد ها




خبرنامه
برای داشتن جدید ترین داستانها عضو شوید

Ⓒ 1405 تمام حقوق محفوظ است